![]() |
![]() |
|
| شعرهایی که من و خواهرم زهرا (مرداب) در تنهایی های خود برای دل تنهایمان سروده ایم |
|
دوستان عزیزم سلام
در این پست ، شعر شب بارانی را از سروده های دیگر مرداب قرار دادم که بی مناسبت با این روزهای بارانی پائیز هم نیست. مطمئنم لذت خواهید برد.
برق نگاه آسمان با بارانی بی امان بر سر عابری گم کرده راه ضربه میزد... عابر گم کرده راه در بی راهه های بی کسی پرسه میزد.... بر در هر ویرانه ای با انگشت و مشت ضربه میزد.... شاید که یابد همدلی همراه آسمان همچنان آرام ضجه میزد....
آه پر سوز دلش شعله بر خرمن هستی میزد ...
آهسته قدم برمیداشت گام بر آتش تنهایی میگذاشت در آتش تنهایی شعله شعله نومیدی میکاشت...
حسرت یک لبخند لبخند پر از مهر در سینه سنگینش داشت
عابر گمکرده راه این سرو کمر بشکسته این غریب بی پناه در شبی بی صبح تا صبح در پس کوچه های گمراهی آهسته قدم برمیداشت عابر گمکرده راه غرق در دریای نومیدی های خویش در مزرع ویران دلش دانه دانه یأس میکاشت دراین شام سیاه شب سیاه بی ماه زیر برق نگاه خشمگین آسمان سایه ای بر زمین افتاد.... صبح در خیابان همهمه ای بر پا بود جسد بی جان زنی در خیابان برجا بود...
بر لبش تمنای دلش در سرمای نا مهربانیها یخ بسته بود.... آرزوی قلب او در واپسین دم حیات بر لبش بنشسته بود....
دگر از باران دوش خبری نبود آسمان صاف و بی اَبر بود لحظه ای بعد جسد بی جان آن زن در آغوش سرد قبر بود.....
سروده شده در ۲۸/۱۱/۷۴
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 15:39 توسط مریم |
|
|
این شعر را مرداب همین دیروز و در خلوت خودش سروده است و آنرا از طریق اس ام اس برای من فرستاده بود و من خالی از لطف ندانستم که آنرا به شما عزیزانم نیز انتقال دهم. امیدوارم از این شعر زیبا و عمیق لذت ببرید.
من ندانستم او که بود... من تشنه به هر سو در جستجو او زلال برکه بود... من چه شاد از دیدن پروانه ای من چه غافل از خود پرواز
من چه دور از لذت بوئیدن آلاله ای من چه دور از خورشید دل سپردم به سایه های مکدر تکراری... من ندانستم او که بود... او همیشه پیش من من چه غافل چه کودکانه سرگردان پی بازیچه های خود بودم
من ندانستم او که بود... تاکه بود من ندانستم تا که فهمیدم افسوس... او نبود.... او رفته بود....
سروده شده در ۹/۹/۸۶
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 20:44 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 آذر1386ساعت 15:26 توسط مریم |
|
|
عاشقان سلام
یار خیالی ، شعر زیبای دیگری از مرداب است که با احساسات لطیف نوجوانیش سروده و با خواندن آن ، میتوان وسعت تنهایی یک دختر سوخته دل و غمگین را حس نمود.
من به اندازه یک تاک تنهایم همچو اشک افتاده بر خاک تنهایم یاری ندارم تا که با من راز گوید برای بال خسته ام ز اوج پرواز گوید مرا با خود به شهر رؤیا برد یا که به عمق آرامش دریا برد چون رود جاری شود در رگ سکوتم چون ابر ببارد به دشت برهوتم برایم دسته های یاس آورد مرا به شهر رنگ به رنگ رؤیا برد لیک یار من در شهر خیال است ورود به شهر خیال امری محال است من اینک ، تنهاتر از شب ، در خیالم در خیال خام خود به دنبال وصالم جام تنهایی خویش بر سنگ زدم شب تنهاییم را با خواب رنگ زدم لیک در خواب نیز تنها شدم در دیده خلق سکه بی بها شدم همه از من روی گرداندند همه مرا از کنار خویش راندند من ماندم و یک عالم تنهایی من ماندم و تنهایی و رسوایی من ماندم و یاری که مرا سوخت شعله شعله آتش غم دردلم افروخت
سروده شده در ۲۰/۱۱/۷۴ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 آذر1386ساعت 15:19 توسط مریم |
|
|
همراهان من سلام
شعر زیر سروده زیبای دیگری از مرداب است که مطمئنم از خواندن آن لذت خواهی برد چرا که شوریدگی و التهاب عاشقانه را در کلمه به کلمه آن میتوان حس نمود...
تو زاده شده ای از آمیزش سکوت و خیال... سروده شده در :۲۰/۱۱/۷۴
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت 22:49 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 22:0 توسط مریم |
|
|
این شعر هم از سروده های زیبای مرداب من است که شخصاً دلبستگی خاصی به این شعر دارم و با خواندن آن به این فکر فرو میروم که آیا هنوز هم دختران یا پسرانی هستند که لحظه ای از این عشق های ! پوچ و دنیوی دست کشیده و قلبشان حتی برای لحظه ای سرشار از عشق پر حرارت اهورای راستی ها و درستی ها گردد...؟ و شاید ما آخرین نسل از عشاق بی ریای این سرزمین بودیم و بعد از ما از این عشق های سوزان و پاک جز افسانه ای باقی نماند...
چه حـــالی داشتــــم آنشب ....... آنشب که خدا مهمان من بود نه سجاده نه مهری داشتم من نه صد دانه تسبیـحی در میـانه ز دارائیـــهای این دنیای فانی دلــــی داشتـــم آکنـــده از نور مرغ دل در قفس آرام نداشت به در و دیوار قفس میکوفت سر گشت رنجیده از هر های و هو رسته از هر تاب و تب هر گفتـگو اما بدنبال که بود این مرغ شب زین جستجو او را چه بود اینک هدف آسمان برقی زد و غرید و بارید نوری از پنجـــره بر جانـــم آمد... خروشی در جمله ذراتم به پا شد چه تشویشی آنشب در جان من بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 15:32 توسط مریم |
|
|
همدلانم سلام دير زمانيست که او رفته... شنيدم که باد در گوش پنجره ميخواند دمي ديگر بمان اي ماه شب سياه...! اي ساخته از ستاره ها سپاه دگر به لاي لايت ياس را خواب مکن دگر سقف آسمان را بر سر آب خراب مکن
سروده شده در ۱۹/11/۷۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 7:29 توسط مریم |
|
|
شعر زیبایی از مرداب:
ببین که آتش غم شعله شعله زبانه می کشد از زبان شعرم ببین که هزار آه و فغان نهفته در بیت بیت بیان شعرم هزار چشمه جوشان امید در کوهسار عشق من نهفته هزار جوانه سرسبز رویا در شاخسار خیال من خفته آبی آسمان سایه دارد بر خیالم در هوایش هزار پرنده عشق در هوایش بغض گریه نهفته در هوایش ابر بارنده عشق آه از این داغ، داغ عشق که میسوزد بیت بیت اشعارم را آه از این دل، دل حیران که به هر گوشه میطلبد یارم را سروده شده در ۱۸/۱۱/۷۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 22:54 توسط مریم |
|
|
این شعر از سروده های اولیه مرداب است که من خیلی دوستش دارم . او این شعر را در هجده سالگی سروده و حالا ۲۹ سال دارد و من هر گاه که این شعر زیبا را میخوانم اشک در چشمانم حلقه میزند.
خواهرم! گوش بسپار دمی درددل خواهر کوچک را که دلش خون است آری ای خواهر من! چرخ گردون چه بازیها که نکرد با من افسرده دلسرد لیک طاق دلم افزون بود شکیبم همچو یک کوه ولی قلبم چو مرغی سربریده همه درد و همه خون بود همچون من عاشق کجا لیلی و مجنون بود بگوش ای خواهرم! خواهرت با تو سخن میگوید سخنی از درد و فغان میگوید سخن از جور زمان میگوید قلب تو از من جدا، قلبت از من سرد بود دوستت داشتم ولی کوه غرورم، مانع از فاش حقیقت بود حال که تو خط مرا میخوانی جای من در گور است دوستانم کژدم و مار و مور است جسم من در زیر خاک دستم از دست تو دور است قلب من در پیش تو لیک ، فاصله بین ما سنگ سیاه گور است
سروده شده در ۲۳/۱۱/۷۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 15:38 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
من مریم 31 ساله و کارشناس پرستاری هستم. این وبلاگ را تخصص داده ام به شعرهایی زیبا از خواهر عزیزم زهرا (مرداب) و نوشته های ناچیزی از خودم که در لحظات پر از تنهایی خود نوشته ایم و میدانم که همه عاشقان و سوخته دلان با من همراه خواهند بود چرا که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
کاش میدونستی عشق مرده گل مرداب |
|
RSS
|